خانه ,مادرم ,گفتم ,کردهتواون روزای سخت همونطور که دیروز براتون توضیح دادم گفتم برم سراغ خاله هام اونا که از مادرم سراغی نمی گیرند حداقل من بروم بیارمشون خونمون مادرم آنهاراببیند،که شنیدم خاله ام برای صدمین بار باشوهر خاله ام قهر کرده وخودش مقصد راخانه ما انتخاب کرده وآمد خانه ما خدارو شکر حداقل خاله ام در آن زمانی که پیش ما بود خیلی به مادرم خدمت کرد ،غذا می پخت ،کمک می کرد در هرصورت ومن به دنبال ارث پدریم تااینکه آمدند وخاله ام رابردند خداروشکر گفتم که خانه ما شده بود بنگاه آشتی کنان ،صلح وجنگ های فامیلی ولی باز من می گفتم دور وبر مادرم شلوغ باشه بهتراست از تنهایی که درآن زمان شوهر خواهر کوچک من که یکی از نامرد ترین افرادی است که به من ظلم کرده آمد وگفت من دارم خانه ای می سازم که پول کم آورده ام وشما بیایید خانه من هم خواهرت بیشتر به مادرتان می رسد وهم توپول پیش خانه ات را اهاش کار کردی ومن درآخرش یک خانه به تومی دهم وتازه اگر بتوانی ارث پدریت راهم از برادرت بگیر بده به من ومن بیشتر تورا در این امر شریک کنم.وازاین به بعد قصه شوهر خواهرم که چگونه از من سوء استفاده کرد وچه بلایی سرم آورد را برایتان تعریف خواهم کرد در خلال قصه خودم که فعلا 8سال پرستاری مادرم رابرایتان تعریف می کنم.تا فردا

منبع اصلی مطلب : معماران ارتباطات شهری
برچسب ها : خانه ,مادرم ,گفتم ,کرده
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

آینا گروه : ادامه قصه من وژان والژان فسمت 23