داییم ,گفتم ,مادرم ,بودند ,دایی ,شخصی ,داییم گفتم ,کردم دیدم ,اعتراض کردمتو اون روزهای سخت چون مادرم حرف نمیزد من پیش خودم می گفتم نکنه دلش برای اقوامش تنگ شده باشه همیشه از دیگران جویای احوال فامیل  می شدم که اگه بتوانم آنهارا بیاورم خانه مان حداقل روحیه مادرم عوض شود در این روزها هم که خدارو شکر یک نفر دور وبر ما وضعش روبه بهبود نمی رفت وهمه دنبال اینکه بتوانند از دیگران کمک بگیرند راشاهد بودیم که فهمیدم یکی دیگر از داییهام همسرش طلاق گرفته واورا با 3فرزندش تنها گذاشته ورفته با چه بدبختی رفتم آنها را آوردم خانه مان گفتم فعلا پیش ما باشید تا یک فکری بکنم برای شما بعددیدم فرزندانش دست به سیاه وسفید نمی زنند ومن به غیر از پرستاری از مادرم باید از آنها پذیرایی هم بکنم.داییم گفت کمکم کن ترک کنم هیچی تازه شروع کردم به ورزش وروحیه دادن وتیمار از داییم چون راننده کامیون بود .بعدهرروز دیدم از خونه ما یه چیزی کم میشه بعدمی دیدم لباسهای ماهرروز درتن یکی از آنهاست بعد من یه مقدار اعتراض کردم دیدم همسایه ها می آیند ومی گویند باید اینها از اینجا بروند چون سرقت از خودروهای پارکینگ زیاد شده بعد من باز اعتراض کردم دیدم تمام ماشینها راخط می کشند ویک روز به داییم گفتم دایی جان نوکرتم مخلصتم هستم ولی شرمندتم اگر می شود از اینجابروید داییم گفت پسرم گفته یک مقدار پول داره جور میشه جور شود میرویم گفتم خب چی جوری من خودم هزار تا گرفتاری دارم نمی توانم از شماهم پذیرایی کنم مگر اینکه همه به سر کار بروید گفت نه پول جورمیشه میرویم تااینکه من یک فقره چک به شخصی بابت تضمین داده بودم وبعدا گرفته بودم واینقدر حواسم به مشکلات مادرم بود که یادم میرفت لولزم شخصی خودرا سربزنم .واینکه یک روز داییم گفت بیا پسرم از یک نفر چک گرفته ببین چقدر داییم ساده بود وتواگر داری پولش رابه مابده مابریم خونه بگیریم گفتم بدید عیبی ندارد آنقدر احمق وکودن بودند که نگاه حتی به این چک نکرده بودند که اسم من روی چک نوشته شده وچک خود من رابه من دادند ومن فهمیدم که رفتند سراغ لوازم شخصی من وآن چک تضمینی من رابرداشته وبه دایی من نگفته بودند ومن به داییم گفتم تبریک میگم دایی جان مواظب فرزندانت باش که راهی خطرناک را پیش روقرار داده اند وداییم وقتی فهمید خودش اساس راجمع کرد ورفتند .اینم از یکی دیگه از داییام جهت کمک ودادن روحیه به مادرم وعیادت آنها .جالبه داییم که مرد فرزندانش معلوم نیست کجایند وسالهاست از آنها خبری ندارم.آخ از این فامیلها زیاددارم براتون .تا فردا

فقط دقت کنید تا آخر داستان یک نفر هم به عنوان کمک نخواهد آمد.

منبع اصلی مطلب : معماران ارتباطات شهری
برچسب ها : داییم ,گفتم ,مادرم ,بودند ,دایی ,شخصی ,داییم گفتم ,کردم دیدم ,اعتراض کردم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

آینا گروه : ادامه قصه من وژان والژان فسمت 22